ميرزا محمد حيدر دوغلات
545
تاريخ رشيدى ( فارسي )
معلوم وى شد كه آن همه غير واقع بوده است . آن مردم نامردم براى مصلحت خود سخنان مىگفتهاند . پشيمان شد و به كاشغر آمد و خان راضى نشد به آمدن وى كه عنقريب به شرح خواهد آمد . ناچار برگشت و به هندوستان رفت . آنجا نيز عنان تمالك به دست نگرفت . بابر پادشاه ، روهتك « 1 » كه شهر معتمدبه حصار فيروزه است به وى داد . اطوار ناپسند پيش گرفت ، در همان ايام اسهالى شد ، آن اسهال به سوء المزاج منتقل شد در همانجا وفات يافت در شهور سنه سبع و ثلاثين و تسعمايه . 693 سن وى با بيست و چهار سال رسيده بود و از جهت آنكه در خردى ، خان او را عزيز مىداشت هيچ استادى با وى سخن نتوانست كرد . از اين جهت امّى ماند . نظم : پادشاهى پسر به مكتب داد * لوح سيمينش بر كنار نهاد بر سر لوح او نوشته به زر * جور استاد به ز مهر پدر در حق او راست آمد . « 2 » اما خالى از طبع نبود . تير را نيك مىانداخت . محاوره او نيك بود . در اوايل با بنده كمال تودد و نهايت مودت مرعى داشت . چنان كه در اسفار هم وثاق مىبوديم و در احضار هم خانه ، زيرا كه عمهء او با من و همشيره من با او بود . از اين جهت در همه وقتى بىتحاشى با هم آمد شد مىكرديم . از عمّم آن امر واقع شد و خبايث در ميان افتادند « 3 » و او را دواعى مخالفت خان پيدا شد . ( 258 ر ) چندانكه بنده نصيحت كردم و سرزنش نمودم مفيد نبود . ديگر آن اتحاد پيدا نشد . وقتى كه برگشته آمد خان بنده را فرستاد كه او را بازگردانم . در آنجا عذر بسيار و اعتذار بىشمار كرد و اظهار ندامت كه كلمة الحق و نصايح مصدق تو را به اكاذيب خبايث و اباطيل شياطين مقابله كردم ديدم آنچه ديدم . اين رباعى را به رقت بر من خواند . رباعى : گر من گنه جمله جهان كردستم * لطف تو اميد است كه گيرد دستم
--> ( 1 ) . نب : دوهتك . ( 2 ) . نگ : - نظم پادشاهى . . . راست آمد . ( 3 ) . نگ : - و خبايث در ميان افتادند .